بچههایم، مریم پاکدشت، مادری همه ملتها، مادر خدا، مادر کلیسا، ملکه فرشتهها، یاری ستمگران و مادر رحیم تمام فرزندان زمین، نگاه کنید بچهها، امروز او برای عشق دادن به شما آمده است تا برکت دهد.
بچههایم، ملتهای زمین، کافی نیست که یکدیگر را دوست دارید!
هنگامیکه آماده میشدم به زمین بیام، صدایی شنیدیدم. پدر شما بود و گفت: “مریم، مریم، بیا نزد من!”
او را کمی خستگیده دیدم و گفتم: “پدر، چرا این کار میکنی؟”
وی پاسخ داد گفتن: "مریم، وقتی فرزندان من از یکدیگر دوری میجوییم و ترس دارند که با هم ملاقات کنند و به یکدیگر نگاه کنند، درد بسیار احساس میکنم. بگوید که یکدیگر را جستجو کنند، متحد شوند و کلمات محبتآمیز به یکدیگر بنویسد. به یکدیگر عشق بدهند، این برای دل و ذهن آنها خوب خواهد بود و غذای روح من خواهد شد!"
اینجا بچهها، همین چیزی که پدر به من گفت! آیا میتوانید بخشی از درد آن قلب مقدسترین را کم کنید؟
به یاد داشته باشید اگر این کار را انجام دهید، برای همه شما لطفی بالاتر از همه خواهد بود زیرا هر حرکت محبتآمیز که برای پدر انجام میدهید، لطف بزرگی برای شما است. همانطور که میبینید، پدر هیچ چیز برای خود نمیبخواهد؛ آنچه او از شما خواسته، به شما با لطفهای بیشماری بازگرداند!
برو بیایید و ملاقات کنید و برای گفتگو توقف کنید، تردیدی نکنید، تبادل نظر هیچگاه کسی را آسیب نداده است. درباره هر چیزی که میخواهید صحبت کنید، اگر دربارهٔ مشکلات خودتان سخن بگویید، احساس خوبی خواهید کرد زیرا آنها را با دیگران تقسیم کردهاید! مهم نیست شخصی که این کار را انجام دهید مناسب باشد یا نه، به خاطر اینکه همین نیز برای شما لطف خواهد شد.
برو بچههایم، خودتان را نادیده نگیرید زیرا از همان گوشت پدر ساخته شدهاید!
ستمغفر به پدر، پسر و روحالقدس.
بچهها، مادر مریم همه شما را دیده است و از عمق قلبش تمامتان را دوست داشته است.
برکت من بر شماست.
دعایید، دعایید، دعا کنید!
مادونا با لباس سفید و یک پرده آبی پوشیده بود، تاجی از دوازده ستاره بر سرش داشت و زیر پایانش کودکان بودند که یکدیگر را جستجو میکردند.