پسرانم، مردم زمین، حالا من به زودی میآمدم تا به زمین بیامد و در همان لحظه صدایی شنیدیم که گفت: «مری، مریم بیا به نزد من!».
بچهها، مردم زمین، دقیقاً اکنون در حال شتابیدن برای آمدن به زمین بودم و در آن لحظه صدایی شنیدیم که میگفت: «مری، مری بیامو نزد من!».
پدر مرا پیش تخت خود فراخواند: «اکنون که میآیی به زمین، به فرزندانم بگوید که من به آنها نفسی از صلح دادهام. دلهایشان را باز کنید تا آنرا دربرگیرند و سخاوتمندان باشید تا این صلح در هر دل پرشود!»
این لحظهی شما است، فرزندانم! بدانید چگونه از این هدیهٔ عظیم خدا استفاده کنید، آنرا به همه دلیها بریزید و سرانجام، روی زمین، پسرانم در یک آغوش واحد متحد خواهند شد تا برای این هدیهٔ عظیم به خدای پدرِ آسمانی دعا کنند.
بیا، فرزندانم، اگر آنرا وارد دلهایتان کنید، از چهرهی شما تاب خواهد داد و هر برادر و خواهر فوراً آن را احساس خواهند کرد و بدینسان، آهستهآهسته با کمک روحالقدس، این زمین سرانجام پر از صلح خواهد شد!
سبحان پدر، پسر و روحالقدس.
پسرانم، مادر مریم همهی شما را دیدهو دوست داشتهاست.
تو برکت میدهم.
دعا کنید، دعا کنید، دعاکنید!
مادونا با لباس سفید و یک پرده آبی پوشیده بود. او تاجی از دوازده ستاره بر سر داشت و زیر پایش قوسقزح دیده میشد..